|
|
|
|
|
کلا حس هیچی نیست... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 11:32 توسط زهرا
|
|
||
|
|
|
|
|
هیچوقت تا حالا به انقدر به گذر سریع زمان فکر نمیکردم تا اینکه رسیدم به امروز… امروز که سالگرد مادربزرگمه… شاید به سال گذشته که نگاه میکنم تفاوتی به چند لحظه پیش احساس نکم… خانه مادربزرگ همان خانه قدیمی است… حتی خیلی تمیزتر و فانتزی تر از خانه مامان خودم… دلم برایش تنگ شده است… کاش بود و یک بار دیگر بر گونه های برفگون و زیبایش بوسه میزدم و به چشمانی که به رنگ آبی دریا بود خیره میشدم و در جواب احوالپرسی اش به ترکی میگفتم: ساق ال… (زنده باشی) اما دیگر نیست… حتی وقتی در خواب دیدمش و احوالم را پرسید بی اختیار جواب دیگری دادم… میدانستم که دیگر نیست تا برایش بگویم زنده باشی.. که باشد و برایمان از شیرینی زندگی بگوید.. روحش شاد… که دیگر پس از او شیرینی زندگی معنایش را از دست داد… |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 12:24 توسط زهرا
|
|
||
|
|
|
|
|
همیشه فکر میکردم تنها پدری که در دنیا لازم است بسوزد همانا پدر عاشقی است. خوب خدا را بینهایت از بامدادان تا شامگاهان سپاس بی حد و حصر داریم که پدر عاشقی را برایمان هنوز نسوزانده است. و اما غرض از عرض… تب و تاب انتخاباتی در رسانه ها، از نوع ملی گرفته تا نوع یوتیوبی که خدا پدر صاحبان زنده اش را حفظ و پدر مردگانش را قرین رحمت نگه دارد، نشان میدهد که از این تاریخ به بعد در کتاب گینس، پدر عاشقی از رتبه اول پدر سوختگی سقوط کرده و پدر سیاست که در این چند روزه توانسته رکورد پدر سوختگی چند هزار ساله پدر عاشقی را بشکند جایگزین میگردد. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 17:7 توسط زهرا
|
|
||
|
|
|
|
|
چه حالی میده آدم تو رختخوابش باشه و بارون تند تند به پنجره ی اتاقش بزنه… چه حالی هم از آدم گرفته میشه وقتی توی این هوای بهاری ناز، سر کار، پشت میز و تو دهن ملت باشه! دلمان پکید. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 9:29 توسط زهرا
|
|
||
|
|
|
|
|
سال نو مبارک... بر خلاف چیزی که فکر میکردم خوشبختانه عید خوبی بود با این تفاوت که بر خلاف سالهای قبل امسال باید سر کار هم برم. (این یکی و واقعاً حالش نیست، هر چند کلی زور زدم و امروز رو پیچوندم ولی دلم نمیخواد این 3 روز رو هم برم) من اصلاً از کارم لذت نمیبرم. چون واقعاً هنوز به این باور نرسیدم که قراره واحدهامون واسه مهر ماه برق بدن. اصلاً دیدی راجع به این موضوع ندارم. فقط خدا خدا میکنم قسمتهایی که طراحی هاش با من بوده روز تست درست کار کنن. خدائیش اگه اشتباه کرده باشم تف میکنم به هر چی مدرک که تا حالا گرفتم! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 15:57 توسط زهرا
|
|
||
|
|
|
|
|
یکبار دیگر من رشته ها را پنبه کردم در خود فرو رفتم به خود باز آمدم، باز دیدم در آنجایی که بودم ایستادم.
در خواب بودم: دیوارها، دروازه های بی کلون بود فرسنگها، از عقل تا مرز جنون بود.
بیدار هستم: دروازه ها، دیوار چین است هر گام، از خورشید تا قعر زمین است.
در خواب بودم؟ بیدار هستم؟
فریدون ایل بیگی |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 22:10 توسط زهرا
|
|
||
|
|
|
|
|
امسال هم داره آخرین نفس هاش رو میکشه. چقدر دچار روزمرگی شدن سخته... دیگه حتی با گذر سال هم هیچ احساسی به آدم دست نمیده. زندگی خیلی خسته کننده است. به یه جایی میرسی که احساس میکنی دیگه نفس کشیدن کافیه. انتظار هیچ چیز برام معنی نداره، حتی عید! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 19:12 توسط زهرا
|
|
||
|
|
|
|
|
اوستامون يه دو سه ماهي هست كه خفن پيگير كارامون شده... همش زنگ ميزنه و پيغوم پسغوم ميفرسته كه "هلو بيا كارت دارم..." منم از شما چه پنهون عمراً محل سگ هم بهش نميذارم.. تو دلم ميگم " مرتيكه فكر كرده من الاغم حاليم نيست ديگه نميدونه كه من خودم خداي اين كارام.. " خلاصه كه نصف واحداي ترم پيش و اين ترم رو افتاديم... همين اوستا قول انداختن سمينار رو هم بهم داده. داشتم فال امروزم رو ميخوندم: به تدریج در حال پیشرفت هستید و تمام ایدههای عالی به ذهنتان میرسد، پس به جای رویاپردازی، عمل كنید. شاید اكنون احساس كرده باشید كه به بنبست رسیدهاید و نمیتوانید روی كسی حساب كنید. اما شما میتوانید به خود تكیه كنید و از قید و بندها رها شوید. "صحيح!" پ.ن. براي دختر رويا: خيلي كوچيكيم... ما همون حرف بي تربيته ي شما هم نيستيم. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 13:15 توسط زهرا
|
|
||
|
|
|
|
|
یادش به خیرکلبه درویشی و صفا و مرامی داشتیم... ممد در به دری بود با اون مامان رویاش!... خنده های تمام نشدنی ما بود سر کلاس اندازه و اون فک زدن های بی حد!.. یاد اون شعر و شاعری ها به خیر... چه خوشی ها که نمیرفت سر اون کلاس های کذایی... و حالا که سالها گذشته...بچه ها کی میتونه جواب این سوال پروین رو بده: اینجا اثری ز رفتگان نیست چون شد که تو ماندی و نرفتی "من که میگم منظورش اینه که ما خیلی بچه پر روییم" حیف اون وبلاگی که درشو بی جهت تخته کردیم... اگه تا الان مونده بود باید میرفت کلاس اول دبستان... واسه همین من اینجاسر مشق مینویسم... خط به خط...
نقطه سر خط. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 12:3 توسط زهرا
|
|
||